داستان کوتاه و جدید ” آرزوی کافی برای تو”….

        

در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم :

هواپیما درحال حرکت بود و آنها همدیگر را بغل کردند و مادر گفت: ” دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم…

دختر جواب داد: ” مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم .”آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که می‌خواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمی‌خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد: ” تا حالا با کسی خداحافظی کردید که می‌دانید برای آخرین بار است که او را می‌بینید؟ ”

جواب دادم: ” بله کردم. منو ببخشید که فضولی می‌کنم چرا آخرین خداحافظی؟ ”او جواب داد: ” من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی می‌کنه. من چالش‌های زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود . ”

” وقتی داشتید خداحافظی می‌کردید شنیدم که گفتید ” آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. “.می‌توانم بپرسم یعنی چه؟ ”

او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: ” این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن.”او مکثی کرد و درحالیکه سعی می‌کرد جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: ” وقتی که ما گفتیم ” آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. ” ما می‌خواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی که البته می‌ماند داشته باشیم. ” سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد :

” آرزوی خورشید کافی برای تو می‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است. آرزوی باران کافی برای تو می‌کنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد .آرزوی شادی کافی برای تو می‌کنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد .آرزوی رنج کافی برای تو می‌کنم که کوچکترین خوشی‌ها به بزرگترینها تبدیل شوند .آرزوی بدست آوردن کافی برای تو می‌کنم که با هرچه می‌خواهی راضی باشی .آرزوی از دست دادن کافی برای تو می‌کنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی .آرزوی سلام‌های کافی برای تو می‌کنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی .”

بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت …می گویند که تنها یک دقیقه طول می‌کشد که دوستی را پیدا کنید٬ یکساعت می‌کشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول می‌کشد تا او را فراموش کنید …

اگر دوست دارید این را برای کسی که هرگز فراموش نمی‌کنید بفرستید

با سپا س فراوان عبدالستار ملک ریسیی

داستان کوتاه بسیار تاثیر گذار و آموزنده  “سرباز

داستان کوتاه بسیار تاثیر گذار و آموزنده با عنوان “سرباز

ﺳﺮﺑﺎﺯ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﺳﺪ ﺑﺎ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﺗﻤﺎﺱ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ )) : ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺟﻨﮓ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ؛ ﻭﻟﯽ ﺧﻮﺍﻫﺸﯽ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺩﺍﺭﻡ .ﺭﻓﯿﻘﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ ((. ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻭ ﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﮔﻔﺘﻨﺪ)) : ﻣﺎ ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ﻣﯿﻞ ﻣﺸﺘﺎﻗﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ ((. ﭘﺴﺮ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ )) : ﻭﻟﯽ ﻣﻮﺿﻮﻋﯽﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﻭ ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ؛ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺁﺳﯿﺐ ﺩﯾﺪﻩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﺛﺮ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺑﺎ ﻣﯿﻦ ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﻭ ﯾﮏ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﻫﯿﺪ ﺍﻭ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﺪ ((. ﭘﺪﺭﺵ ﮔﻔﺖ )) : ﻣﺎ ﻣﺘﺎﺳﻔﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺸﮑﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﻣﺎ ﮐﻤﮏ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺗﺎ ﺍﻭ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﺪ ((. ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ )) : ﻧﻪ؛ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﺪ ((. ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﮔﻔﺘﻨﺪ )): ﻧﻪ؛ ﻓﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﻣﻮ ﺟﺐ ﺩﺭﺩﺳﺮ ﻣﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ . ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﻣﺴﺌﻮﻭﻝ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﻤﯽ ﺩﻫﯿﻢ ﺍﻭ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻫﻢ ﺑﺰﻧﺪ . ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩﯼ ﻭﺍﻭ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﯽ ((. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﭘﺴﺮ ﺑﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺗﻠﻔﻦ ﺭﺍ ﻗﻄﻊ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺸﻨﯿﺪﻧﺪ . ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﭘﻠﯿﺲ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﭘﺴﺮ ﺍﻃﻼﻉ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺷﺎﻥ ﺩﺭ ﺳﺎﻧﺤﻪ ﺳﻘﻮﻁ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺑﻠﻨﺪ ﺟﺎﻥ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﺸﮑﻮﮎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ . ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺁﺷﻔﺘﻪ ﻭ ﺳﺮﺍﺳﯿﻤﻪ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺷﻬﺮ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻈﺮ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻨﺎﺳﺎﯾﯽ ﺟﺴﺪ ﭘﺴﺮﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮑﯽ ﻗﺎﻧﻮﻧﯽ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﮐﺮﺩﻧﺪ .ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﺟﺴﺪ؛ ﻗﻠﺐ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﺯ ﺣﺮﮐﺖ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ . ﭘﺴﺮ ﺁﻧﻬﺎ ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻧﺪﺍﺷﺖ.

   با سپا س فراوان عبدالستار ملک ریسیی

داستان بیل گیتس

                       داستان جالب مرد ثروتمند از بیل گیتس از زبان خودش

 از  بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟

گفت: بله فقط یک نفر.

- چه کسی؟

- سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه‌های خود و در
حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم
که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه
خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد
ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی
این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.

گفتم: آخه من پول خرد ندارم!

گفت: برای خودت! بخشیدمش!

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره
چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان
بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت.

گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد
اینجا دچار این مسئله می شه، بهش می‌بخشی؟!

پسره گفت: آره من دلم می خواد ببخشم؛ از سود خودم می‌بخشم.

به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم
خدایا این بر مبنای چه احساسی این را می‌گوید.

بعد از ۱۹ سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم
تا جبران گذشته رو بکنم. گروهی را تشکیل دادم و گفتم بروند و ببینند در
فلان فرودگاه کی روزنامه می فروخته. یک ماه و نیم تحقیق کردند متوجه شدند
یک فرد سیاه پوست مسلمان بوده که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش
کردند اداره؛

از او پرسیدم: منو می شناسی؟

گفت: بله! جناب عالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا می شناسدتون.

گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می‌فروختی دو بار چون
پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار را کردی؟

گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود.

گفتم: حالا می‌دونی چه کارت دارم؟ می‌خواهم اون محبتی که به من کردی را
جبران کنم.

جوان پرسید: چه طوری؟

- هر چیزی که بخواهی بهت می‌دهم.

(خود بیل‌گیتس می‌گوید این جوان وقتی صحبت می‌کرد مرتب می‌خندید)

جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم می دی؟

- هر چی که بخواهی!

- واقعاً هر چی بخوام؟

بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت می دم، من به ۵۰ کشور آفریقایی وام
داده‌ام، به اندازه تمام آن‌ها به تو می‌بخشم.

جوان گفت: آقای بیل گیتس نمی تونی جبران کنی!

گفتم: یعنی چی؟ نمی‌توانم یا نمی‌خواهم؟

گفت: می‌خواهی اما نمی‌تونی جبران کنی.

پرسیدم: چرا نمی‌توانم جبران کنم؟

جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو
بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می‌خواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران
نمی‌کنه. اصلا جبران نمی‌کنه. با این کار نمی‌تونی آروم بشی. تازه لطف شما
از سر ما زیاد هم هست!

بیل گیتس می‌گوید: همواره احساس می‌کنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این
جوان ۳۲ ساله مسلمان سیاه پوست

          با سپا س فراوان عبدالستار ملک ریسیی

این دختر بمب روحیه است+عکس

سلام دوستان و سروران عزیز عید سعید قربان  بر مسلمانان جهان مبارک باد . این داستان طولانی است ولی برای خوندنش ضرر نمی کنی لطفا تا اخر بخونی تا نخوندی  نظر نده 
دوست دارتون عبدالستار ملک ریسیی
این دختر بمب روحیه است+عکس
به گزارش البرز به نقل  از همشهری سرنخ فاطمه صالحی  دختری که هم سنتور می‌نوازد، هم طراحی و گریم انجام می‌دهد و هم دانشجوی موسیقی است؛  قصد دارد دکترا خود را هم بگیرد.
می توان از فاطمه صالحی  که به طور مادرزادی دو دست و یک پا ندارد به معنای واقعی کلمه یک «بمب روحیه» نام برد.
بخش‌هایی از این گزارش اینگونه است:
 
 
زمستان داشت تمام می‌شد. ساعت ۵/۶ صبح روز ۲۳ اسفند ۱۳۶۵ بود. همه در هول و ولای به دنیا آمدن بچه‌ها بودند. اول معصومه به دنیا آمد؛ بچه‌ای سالم و طبیعی. اما هنوز همه چیز تمام نشده بود، یک ربع بعد قل بعدی فاطمه به دنیا آمد؛ نوزادی که دست‌هایش رشد نکرده بودند و فقط یک پا داشت. از همه بیشتر پرستار اتاق عمل ناراحت شد چون باید این خبر را به پدر این دوقلوها و بقیه اعضای خانواده که پشت در اتاق عمل منتظر بودند می‌داد.
مادرم زمانی که ما را باردار بود زمین خورد. همین باعث شد که من گوشه شکم مادر بچسبم و نتوانم حرکت کنم و رشد خوبی نداشته باشم. حتی وقتی مادرم دکتر می‌رفت آنها فکر می‌کردند که فقط یک بچه در رحمش وجود دارد؛ غافل از آنکه ما دو قلو بودیم.
اولین روز مدرسه را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم. با آنکه با مادرمان رفته بودیم ولی من از نظر روحی خیلی اذیت شدم. چون مدرسه یک اجتماع کوچک بود و بقیه بچه‌ها خودشان را با من مقایسه می‌کردند و این مرا اذیت می‌کرد. وقتی هم که مادرم مرا در مدرسه تنها گذاشت، کمبودها را بیشتر احساس کردم ولی به هر حال توانستم دوستان خوبی پیدا کنم. اما تا دوران راهنمایی هم از نگاه‌های سؤال‌برانگیز مردم ناراحت می‌شدم.
او قبل از رفتن به مدرسه قلم را با پایش می‌گرفت و نقاشی می‌کشید و این روند تا سال دوم دبستان هم ادامه داشت تا اینکه معلم کلاس سومشان با او صحبت کرد و فاطمه قبول کرد که اگر بخواهد وارد دانشگاه شود باید مثل بقیه باشد بنابراین نوشتن با دست‌هایش را شروع کرد؛ اولش خیلی سخت بود ولی یواش یواش عادت کردم. هنوز هم خیلی از کارها را با پایم انجام می‌دهم؛ مثلا وقتی در خانه هستیم با پا غذا می‌خورم.
تا وقتی که فاطمه مدرسه می‌رفت برای آنکه از درسش عقب نماند به کلاس‌های آزاد نمی‌رفت ولی وقتی دیپلمش را گرفت سنتور را پیش استادش، غلامرضا مشایخی شروع کرد؛ «از سازها به پیانو و گیتار علاقه‌مند بودم ولی شرایط فیزیکی‌ام این اجازه را نمی‌داد. وقتی مشورت کردم متوجه شدم که می‌توانم در ‌ساز سنتور موفق باشم. اطلاعاتم درباره این ‌ساز در حد این بود که می‌دانستم به شکل ذوزنقه است ولی اگر حمایت‌ها و تشویق‌های استادم نبود شاید هیچ وقت به این ‌ساز علاقه‌مند نمی‌شدم.
فاطمه برای اینکه بتواند نواختن سنتور را شروع کند به پروتزهایی برای دستانش نیاز داشت تا با آنها مضراب را در دست بگیرد. متخصصان هلال احمر این کار را انجام دادند و فقط ماند یادگیری نت‌ها که فاطمه همیشه از آن می‌ترسید ولی بالاخره توانست با تمرین زیاد نت‌خوانی را هم یاد بگیرد.
او طراحی سیاه قلم را هم از برادر بزرگترش مهدی یاد گرفت؛ «در طراحی کشیدن پرتره انسان برایم خیلی سخت بود چون نمی‌توانستم دور صورت را خوب دربیاورم اما تمرین کردم و موفق شدم». بعد از آن هم به طراحی روی سفال علاقه‌مند شد.
بعد از اینها نوبت به گریم و آرایشگری رسید که فاطمه از کودکی به آن علاقه داشت؛ «وقتی ثبت نام کردم استادم گفت تو می‌توانی این کار را انجام دهی؟چون خیلی ظریف‌کاری دارد. من هم جواب مثبت دادم. در کلاس صدای استاد را ضبط می‌کردم و خیلی دقیق به کارهایش نگاه می‌کردم تا بهتر یاد بگیرم.
آموزش گریم به همین منوال تمام شد تا اینکه نوبت به روز امتحان رسید؛ روزی که اگر می‌توانست قبول شود دیپلم چهره‌پردازی می‌گرفت. فاطمه آن روز را به یاد می‌آورد و می‌گوید: «مسؤول برگزاری امتحان از مربی‌ام پرسید من چه مدلی به او بدهم که بتواند انجام دهد؟ این حرفش ترحم‌آمیز بود و خیلی ناراحت شدم و مربی‌ام هم به او گفت سخت‌ترین مدلی را که فکر می‌کنید به این هنرجو بدهید. او هم مدل خاتون را به من داد که خیلی سخت بود. بعد هم گفت یک ربع هم به‌ات وقت اضافه می‌دهم ولی من با خودم گفتم باید جوری کارم را پیش ببرم که به آن یک ربع وقت اضافه هم احتیاج پیدا نکنم». فاطمه آن‌قدر کارش را خوب انجام داد که تنها کسی در آن دوره بود که توانست با نمره ممتاز دیپلم گریم بگیرد.
اما انگار اشتیاق این دختر به تجربه و یادگیری مهارت‌های تازه تمامی نداشت چون او مدرک گرافیک کامپیوتری‌اش را هم گرفت؛ «من همه این مدارک را گرفتم تا شاید بتوانم برای خودم کاری دست و پا کنم ولی متاسفانه هیچ کس حاضر نمی‌شود به یک معلول کار بدهد. آنها به معلولیت آدم نگاه می‌کنند نه به اینکه چه توانمندی‌هایی دارد. برای کار به جاهای زیادی مراجعه کرده‌ام که تا الان به در بسته خورده‌ام».
کنسرت در عشق‌آباد
فاطمه وقتی نواختن آهنگ «ای الهه ناز» را یاد گرفت به سنتور بیشتر علاقه‌مند شد. اولین کنسرتی هم که داشت در فرهنگسرای بهمن با همین آهنگ بود. «تولد حضرت فاطمه(س) بود. مادرم هم بین جمعیت نشسته بود و وقتی نگاهش کردم دلم قرص شد. ای الهه ناز و‌ای ایران را نواختم و وقتی تمام شد نفس عمیقی کشیدم و عکس‌العمل مردم و تشویق آنها برایم خیلی غیر منتظره بود».
مادر فاطمه آن شب را به یاد می‌آورد و می‌گوید:«صندلی فاطمه نامناسب بود و او مدام از روی آن سر می‌خورد ولی بالاخره توانست کنترل خودش را حفظ کند و اجرای خوبی داشته باشد».
سنتور تا دکترا
فاطمه سال ۱۳۸۷ به‌عنوان دانشجوی موسیقی کنسرواتور ایران پذیرفته شد؛ «تصمیم گرفتم بروم موسیقی بخوانم».
او ادامه می‌دهد:«روز اول دانشگاه برایم درست مثل روز اول مدرسه بود؛ با این تفاوت که آن موقع خواهرم همراهم بود ولی این دفعه تنهای تنها بودم. اما رفتار دانشجویان و استادان برخلاف آن زمان خیلی عادی بود. ترم یک که بودم همه فکر می‌کردند من از موسیقی سر درنمی‌آورم و به من یک هفته مهلت دادند تا نت‌ها را حفظ کنم اما من این کار را قبلا یاد گرفته بودم».
با تمام این تفاسیر فاطمه مثل خیلی از معلولان دیگر مشکلات زیادی در رفت و آمد دارد. خودش در این باره می‌گوید:«فاصله خانه ما تا دانشگاه خیلی زیاد است. روزهای اول آژانس می‌گرفتم و با مادرم می‌آمدم ولی الان خودم به تنهایی با آژانس می‌آیم که خیلی هزینه‌بر است. همین طور برای سوار شدن و پیاده شدن مخصوصا اگر وسیله و یا ‌ساز دستم باشد از دوستان و همکلاسی‌هایم کمک می‌گیرم».
او از ترم سوم ‌ساز سنتور را به عنوان‌ ساز تخصصی خودش انتخاب کرده و امیدوار است بتواند این رشته را تا مقطع دکترا و آهنگسازی ادامه دهد.
فاطمه موفقیت‌هایش را مدیون خانواده‌اش می‌داند؛ خانواده‌ای که او را محدود نکردند و مانند خواهر دوقلویش هر امکاناتی را که در توانشان بود در اختیار او هم گذاشتند.
فاطمه می‌گوید:«سخت‌ترین لحظات برای من این است که مردم با نگاه ترحم‌آمیز به من خیره شوند. البته حس ششم خیلی خوبی هم دارم و تا متوجه شوم که کسی می‌خواهد از روی دلسوزی به من کمک کند کاری می‌کنم که با دیدن توانایی‌هایم از انجام این کار منصرف شود. من با معلولیت خودم کنار آمده‌ام و دلم می‌خواهد مردم هم این را بدانند و اجازه بدهند راحت زندگی کنم».

بلوچستان بار دیگر هنرمندی بزرگ را از دست داد .

بلوچستان بار دیگر هنرمندی بزرگ را از دست داد .

امان الله تمنده رو

استاد بزرگ موسیقی و آواز بلوچستان در بیمارستان چابهار دار فانی را وداع گفت .

استاد غلامرسول دینارزهی

استاد دینارزهی از پیشکسوتان موسیقی محلی سیستان و بلوچستان بود که اصالتا اهل بمپور ایرانشهر بود که در سالهای پیش از انقلاب به کشور پاکستان مهاجرت کرد و پس از باز گشت از این کشور فعالیتهای هنری اش را در بلوچستان ایران ادامه داد.وی در ایران و پاکستان و برخی کشورهای حوزه خلیج فارس دارای شهرت بود.وی از استادان آواز موسیقی بلوچی بود و آهنگ ساز بسیاری از کارهای موسیقی خود را نیز انجام می داد.دینارزهی همچنین در دو دهه اول انقلاب به مدت ۱۱ سال در رادیو بلوچی زاهدان به کار آهنگ سازی و خوانندگی موسیقی بلوچی مشغول بود و آهنگ های حماسی او در وصف ایران و ترغیب جوانان به اعزام به جبه های جنگ تحمیلی عراق علیه ایران تاثیر گذار بود.از آهنگ های معروف او در آن زمان می توان به آهنگ" کشور ایران و مئی کشور ایران " و "چست بئ شیر این جوان" اشاره کرد.

استاد دینارزهی در موسیقی دارای سبک و روش مخصوص به خود بود کمتر در مجالس عروسی و نظایر آن به اجرای برنامه می پرداخت و با وجود داشتن مشکلات مالی هیچگاه هنر خود را ارزان نفروخت و همیشه عزت نفس خود را حفظ می کرد.به همین لحاظ از محبوبیت و محجوبیت خاصی در بین هنر دوستان استان برخوردار بود.در مصاحبه ای که چند سال پیش با او داشتم از کم توجهی به ادبیات و موسیقی بلوچی از سوی مسئولان گله مند بود و از دست اندرکاران صدا و سیمای استان نیز به خاطر استفاده از هنر او در جوانی و رها کردنش در سن کهولت نیز گلایه داشت.استاد دینارزهی دستی در شعر نیز داشت و علاوه بر تعلیم آهنگ سازی به علاقمندان موسیقی در بندر چابهار با انجمن ادبی چابهار به نام " چابهار ئ لبزانکی گل " همکاری داشت و برخی اشعار آهنگهایش را خود می سرود.خلاقیت دینارزهی در آهنگ سازی زبانزد بود و اغلب آهنگهایی که ساخته جزوآثار ماندگار موسیقی بلوچی به حساب می آید.شهرت و احترام استاد دینارزهی در کشور پاکستان به دلیل رشد و نمو موسیقی و اهمیت دادن به هنرمندان در این کشور بیشتر است و برخی جوامع هنری از او به عنوان بزرگترین آهنگساز موسیقی بلوچی یاد می کنند.وی همچنین نقش ویژه ای در شناساندن اشعار سید ظهور شاه هاشمی ادیب و نویسنده بزرگ بلوچ به عامه مردم از طریق سرودن اشعار او در آهنگهایش دارد.

وی در اواخر عمر از ضعف و بیماری و کاهش دید رنج می برد و صبح امروز بر اثر بیماری تنگی نفس در بیمارستان چابهار درگذشت.آخرین اجرای رسمی خارج از کشور استاد در اواخر سال گذشته در یکی از شیخ نشین های حوزه خلیج فارس بود و آخرین اجرای برنامه او چند هفته قبل در بین هنرمندان و فرهیختگان بندر چابهار و جمعی از جوانان ایرانشهری بود که از سوی موسسه فرهنگی هنری آهنگ بلوچ به اردوی چابهار اعزام شده بودند.یادآوری می کنم استاد دینارزهی از معدود بازماندگان نسل طلایی موسیقی بلوچی بود که یافتن جایگزین برای استادانی چون او و مرحوم کمالان حوت بسیار مشکل است.از دست رفتن پی در پی استادان موسیقی و هنرمندان پیشکسوت استان زنگ خطری است برای همه ما تا قبل از مرگ این عزیزان هم قدرشان را دانسته و از هنرشان استفاده بهینه کنیم و هم در برگزاری مراسم پاسداشتشان تعجیل کنیم و بدانیم که ملتی می تواند در مجامع فرهنگی سربلند کند که قدر مردم صاحب هنرش را بداند..

در گذشت این استاد فقید را به جامعه هنری استان سیستان و بلوچستان و ملت ایران تسلیت می گویم.

شرکت مایکروسافت

                               

 

مرد بیکاری برای آبدارچی گری در شرکت مایکروسافت تقاضای کار داد. رئیس هیات مدیره با او مصاحبه کرد و نمونه کارش را پسندید.سرانجام به او گفت شما پذیرفته شده اید. آدرس ایمیل تان را بدهید تا فرم های استخدام را برای شما ارسال کنم.مرد جواب داد : متاسفانه من کامپیوتر شخصی و ایمیل ندارم.رئیس گفت امروزه کسی که ایمیل ندارد وجود خارجی ندارد و چنین کسی نیازی هم به شغل ندارد.

مرد در کمال ناامیدی آنجا را ترک کرد. نمی دانست با ده دلاری که در جیب داشت چه کند.تصمیم گرفت یک جعبه گوجه فرنگی خریده دم در منازل مردم ان را بفروشد. او ظرف چند ساعت سرمایه اش را دوبرابر کرد . به زودی یک گاری خرید. اندکی بعد یک کامیون کوچک و چندی بعد هم ناوگان توزیع مواد غذایی خود را به راه انداخت.

او دیگر مرد ثروتمند و معروفی شده بود. تصمیم گرفت بیمه عمر بگیرد. به یک نمایندگی بیمه رفت وسرویسی را انتخاب کرد. نماینده بیمه آدرس ایمیل او را خواست ولی مرد جواب داد ایمیل ندارم. نماینده بیمه با تعجب پرسید شما ایمیل ندارید ولی صاحب یکی از بزرگترین امپراتوریهای توزیع مواد غذایی در آمریکا هستید. تصورش را بکنید اگر ایمیل داشتید چه می شدید؟ مرد گفت احتمالا آبدارچی شرکت مایکروسافت بودم

                                     

 

                                    عبدالستار ملك ريسيي

مسابقه زنبور پوشی + عکس

دو چینی تصمیم گرفتند در مسابقه زنبور پوشی شرکت کنند…
در این مسابقه هر کس بیشترین تعداد زنبور را در زمان بیشتری روی بدن خود تحمل می کرد برنده اعلام می شد. در این مسابقه وانگ دالین ۴۲ ساله توانست به مدت ۶۰ دقیقه ۲۶ کیلو زنبور عسل را روی تن خود جذب کرده و نگه دارد. لو کونگ جیانگ ۲۰ ساله رقیبش توانست تنها ۲۲ کیلو زنبور را روی بدن خود نگه دارد. آنها روی وزنه مخصوص ایستاده تا وزنشان مشخص شود.
 
                 با سپاس فراوان عبدالستار ملک ریسیی

قدر زندگی را بدانید…

قدر زندگی را بدانید…

اگر امروز صبح سالم از خواب برخاستید، قدر سلامتى خود را بدانید زیرا یک میلیون

نفر تا یک هفته دیگر زنده نخواهند بود.

 اگر تاکنون از آسیب‌هاى جنگ، تنهایى در سلول زندان، عذاب شکنجه، یا گرسنگى در امان بوده‌اید، وضعیت شما از وضعیت ۵٠٠ میلیون نفر در دنیا بهتر است.

 اگر می‌توانید بدون ترس از زندانى شدن یا مرگ، وارد مسجد (یا کلیسا) شوید، وضع شما از ٣ میلیون نفر در دنیا بهتر است.

اگر در یخچال شما خوراکى و غذا وجود دارد، اگر کفش و لباس دارید، اگر تختخواب و سرپناهى دارید،

در این صورت شما از ٧۵٪ مردم جهان ثروتمندتر هستید.

اگر در بانکى حساب دارید، و اگر در جیب‌تان پول دارید، شما به ٨٪ مردم دنیا که چنین شرایطى دارند تعلق دارید.

اگر شما این نوشته را می‌خوانید، از سه خوشبختى بهره‌مند هستید:

۱- یک کسى به فکر شما بوده است.

۲- شما به ٢٠٠ میلیون نفرى که قادر به خواندن نیستند تعلّق ندارید.

۳- و … شما جزو ١٪ از مردم دنیا هستید که کامپیوتر دارند.

به قول یکنفر:

طورى کار کنید که انگار نیازى به پول ندارید،

طورى عشق بورزید که انگار هرگز آزرده خاطر نشده‌اید،

طورى برقصید که انگار هیچکس شما را نمی‌بیند،

طورى آواز بخوانید که انگار هیچکس صداى شما را نمی‌شنود،

و بالاخره طورى زندگى کنید که انگار زمین، بهشت است

                   ملـــــــــــــک ریسی

مطلبی از دختر آریایی

موزو انشا : عزدواج!

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.

در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم. از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !
اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید. من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهریه وشیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود.
دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!
اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. می گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین!
اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید . ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست.آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!
البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است! این بود انشای من

زنی که قصد دارد چاق ترین زن جهان شود +عکس

زنی که قصد دارد چاق ترین زن جهان شود +عکس

سیمپسون دانا ۴۲ ساله با ۲۷۳ کیلو گرم قصد دارد تا تبدیل به چاقترین زن جهان شود و هر روز به وزن او اضافه میشود.او برای این کار باید به وزن ۴۴۷ کیلوگرم برسد .او برای این کار یعنی چاق شدن دو انگیزه ای بزرگ هم دارد.

اول، او می خواهد در کتاب گینس به عنوان چاقترین زن در جهان اسم خود را ثبت کند و در مرحله دوم ، شوهر دانا که ۴۹ ساله است نیز این چاقی او را دوست دارد
فیلیپ دوست دارد شکم همسرش تا زانوهای او برسد.

این زن دو سال پیش ژاکلین دختر خود را به دنیا آورد و تیمی از پزشکان با عمل سزارین نوزاد را از رحم عظیم او بیرون آوردند.

غذای مورد علاقه او سوشی است و عاشق کیک و شیرینی است.سایز لباس دانا XXXXXXXL است و حرکت برای وی به سختی امکان پذیر است.او قادر به پیمودن صد متر راه نیست و دچار تنگی نفس میشود.

               باسپاس فراوان عبدالستار ملک ریسیی

تصاویری بسیار جالب ازموشی که عاشق سیگاراست

این حیوان اغلب سعی می‌کند که به‌دنبال ته‌سیگارهای روشن باشد اما اگر سیگار روشنی را پیدا نکند، به‌گذاشتن ته‌سیگارهای خاموش در دهان رضایت می‌دهد …

 

یک ‌موش‌خرما اعتیاد عجیبی به سیگار پیدا کرده است. این موش‌خرما هر روز در

 سواحل دریایی منطقه کاستا کالمای اسپانیا به‌دنبال ته‌سیگارهایی می‌گردد که افراد آنها را به زمین انداخته‌اند. البته این حیوان اغلب سعی می‌کند که به‌دنبال ته‌سیگارهای روشن باشد اما اگر سیگار روشنی را پیدا نکند، به‌گذاشتن ته‌سیگارهای خاموش در دهان رضایت می‌دهد. به‌گفته گردشگران، این موش‌خرمای سیگاری، در میان بوته‌ها و درختچه‌های ساحل مقدار زیادی ته‌سیگار جمع کرده است و به‌همین خاطر همه رهگذران آن‌را با سیگاری که گوشه لبش گذاشته مشاهده می‌کنند. این در حالی است که گفته می‌شود موش‌خرما علاقه عجیبی به آجیل، میوه و حشرات ریز دارد اما این موش‌خرما بین سیگار و آجیل، سیگار را انتخاب کرده است.

 همشهری

                               عبدالستار ملک ریسیی

راز خوشبختي

راز خوشبختي

تاجري پسرش را براي آموختن «راز خوشبختي» نزد خردمندي فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اينكه سرانجام به قصري زيبا بر فراز قله كوهي رسيد. مرد خردمندي كه او در جستجويش بود آنجا زندگي مي‌كرد.

به جاي اينكه با يك مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاري شد كه جنب و جوش بسياري در آن به چشم مي‌خورد، فروشندگان وارد و خارج مي‌شدند، مردم در گوشه‌اي گفتگو مي‌كردند، اركستر كوچكي موسيقي لطيفي مي‌نواخت و روي يك ميز انواع و اقسام خوراكي‌ها لذيذ چيده شده بود. خردمند با اين و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر كند تا نوبتش فرا رسد.

خردمند با دقت به سخنان مرد جوان كه دليل ملاقاتش را توضيح مي‌داد گوش كرد اما به او گفت كه فعلأ وقت ندارد كه «راز خوشبختي» را برايش فاش كند. پس به او پيشنهاد كرد كه گردشي در قصر بكند و حدود دو ساعت ديگر به نزد او بازگردد.

مرد خردمند اضافه كرد: اما از شما خواهشي دارم. آنگاه يك قاشق كوچك به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ريخت و گفت: در تمام مدت گردش اين قشق را در دست داشته باشيد و كاري كنيد كه روغن آن نريزد.

مرد جوان شروع كرد به بالا و پايين كردن پله‌ها، در حاليكه چشم از قاشق بر نمي‌داشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.

مرد خردمند از او پرسيد:«آيا فرش‌هاي ايراني اتاق نهارخوري را ديديد؟ آيا باغي كه استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن كرده است ديديد؟ آيا اسناد و مدارك ارزشمند مرا كه روي پوست آهو نگاشته شده ديديد؟»

جوان با شرمساري اعتراف كرد كه هيچ چيز نديده، تنها فكر او اين بوده كه قطرات روغني را كه خردمند به او سپرده بود حفظ كند.

خردمند گفت: «خب، پس برگرد و شگفتي‌هاي دنياي من را بشناس. آدم نمي‌تواند به كسي اعتماد كند، مگر اينكه خانه‌اي را كه در آن سكونت دارد بشناسد.»

مرد جوان اين‌بار به گردش در كاخ پرداخت، در حاليكه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه كامل آثار هنري را كه زينت بخش ديوارها و سقف‌ها بود مي‌نگريست. او باغ‌ها را ديد و كوهستان‌هاي اطراف را، ظرافت گل‌ها و دقتي را كه در نصب آثار هنري در جاي مطلوب به كار رفته بود تحسين كرد. وقتي به نزد خردمند بازگشت همه چيز را با جزئيات براي او توصيف كرد.

خردمند پرسيد: «پس آن دو قطره روغني را كه به تو سپردم كجاست؟»

مرد جوان قاشق را نگاه كرد و متوجه شد كه آنها را ريخته است.

آن وقت مرد خردمند به او گفت:«راز خوشبختي اين است كه همه شگفتي‌هاي جهان را بنگري بدون اينكه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش كني»

  

               باسپاس فراوان عبدالســــــتار ملک ریســـــیی

               

پست اختصاصی

این پست اختصاصی تقدیم به استاد بزرگوار  بهرام باشنده

بهرام جان انشالله که مورد پسند شما باشد برایت ارزوی بهترینها را دارم

               هر کجا هستی همیشه خوش باشید .

  مخلص شما عبدالســــــــــــــــتار ملک ریسیی ۲۰۱۱/۸/۱۰

عشــــــــــــــق چيـست؟
زندگی سفر در جاده ای است بی انتها با اميد و آرزوهايی منحصر بفرد. در اين جاده برای من و تو لحظه هايی سبز و زيبا هست که چنان تو را اسير و دلبسته خويش می سازد که رفته رفته واژه مرگ را در ذهن کمرنگ تر می نمايد. يا اين که اين جاده ممکن است چون بيابانی خشک، آينده ای سرد را تجلی کند. اما هر چه که هست مسيری است که لطف ايزدی تنها کسانی را که او بخواهد واردش می کند. نعمتی که خدادادی است و نامش زندگی است.
و اما چيزي فراتر از زندگی هستی بخش و پراحساس که در اين جاده ناهموار من، تو و خيلی های ديگر با آن برخورد می کنيم با حس رنگ و بويی خاص. شايد آنقدر خوش زرنگ و خوشبو باشد که به يکباره مسير زندگی را تغيير داده و وارد آن جاده هميشه سبز و جاودانه کند که تنها عاشقان حقيقی اش سعادت حضور در اين مسير را دارند و شايد آنقدر زشت و تلخ باشد که اميدها به نااميدی ها منجر شود و تو در آن جاده متوقف و نور هستی در وجودت خاموش.
«عشق واژه ای که پرمعناست و ديدی ويژه نسبت به او در اذهان نقش می بندد. سحرگاه که می شود. وقتي که هنوز خورشيد در آن آسمان وسيع چشم نگشوده، وقتی صداي الله اکبر موذن از پشت بام خانه ات به گوشت می رسد و تو را از خواب خوش بيدارت می کند، در ان موقع است که دوست داری به ديدار آفريدگار هستی ات بروی، کسی که انسانی خلق کرد چون چون تو که مشتاقانه با او راز و نياز کنی و از ؟؟؟؟؟دل عاشقت بگويی و در آن هنگام، رويش يک عشق را مي بينی و ان عشق به خالق است.
«خالق بي همتا»
وقتي چشم هايت را در طلوع يک صبح زيبای تابستانی باز مي کنی و نقش می کشی با تمام وجود، و طراوت را حس می کنی، وقتی در يک شب بارانی فصل بهار قدم زنان بوی درختان تازه جوانه زده را استشمام مي کنی، وقتی در يک غروب پاييزی در يک جاده پر از برگ های زرد و خشک شده پا می گذاری و صدای خش خش آنها را می شنوی و وقتی در ظهر زمستانی از پشت پنجره دانه های برف را می بينی که همه جا را به سلطه خود درآورده همواره يک چيز در ذهنت پر رنگ و پررنگ تر می شود و آن حس يک عشق است. عشقی که نه مد می پذيرد و نه قانون خاصی. بی رياست و پاک تر از آنچه که فکرش را بکنی و تو همان عاشق واقعی که براي رسيدن به آن عشق ثانيه ها را می شماری.
عشق براي من آن ستاره درخشانی است که هر شب مرا به پشت بام خانه فرا می خواند که تماشا کنم او را و او هم چشمکی بزند و مرا شاد کند ستاره ای که مهتاب هم با ديدنش رنگ می بازد و آنقدر روشن می شود که فکر می کنی همه جاي اين کره خاکی چراغانی شده است. اما مهتاب نمی داند که او با آن همه نور در مقابل ستاره درخشان من عاجز است. او را می بينی که هر شب خود را به ستاره من نزديک می کند تا در کنار او درخشش را ياد بگيری و چون من، در زمان غيبتش دلش بگيرد، بيمار شود و زرد رنگ. براي من عشق صداقت و پاکی آن ستاره اي است که پرتلالو است و از هيچ چيز و هيچ کس باکی ندارد حتی از آن رقيب سرسختش مهتاب.
«عشق چون رنگين کمان است. آبی است چون آبی روان و آسمان پابرجا. سرخ است چون خون جاری در رگ ها و مظهر حيات. سبز است چون طراوت درخت هميشه بهار. سفيد است چون قلب پاک و صافی که چونه شيشه شفاف است بدون هيچ ترک خوردگی.
«و براستی عشق زيباست.»
  یه تشکر و قدر دانی از خواهر محترم شیدا جان مدیر وب دل شیدا می کنم
  که همیشه بدون که من دعوتش
  کنم میاد سر می زند با کانتهای اشعار زیبا ما را خوشحال می کند انشالله تو این ماه مبارک رمضان
 نماز و روزه اش در حق باریتعالی قبول باشد و ارزوی موفقیت و شاد کامی خواهانم
 و دوستانی که تو این وبلاگ گروهی لینک نیستن لطفا خبر م بدهی تا وبتون لینک کنم
                     با سپاس فراوان عبدالستار ملک ریسیی

زیباترین چیز در دنیا

زیباترین چیز در دنیا
روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت و فرمود: من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم، به زمین برو و با ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.
فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت. سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود. مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.
خداوند فرمود: به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.
فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها، جنگلها، ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.
پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد.
در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت.
وبه خداوند گفت: خدوندا مطمئنم آخرین نفس این پرستار فداکار با ارزشترین چیزدر دنیاست. خداوند پاسخ داد: این نفس چیز با ارزشی است. کسی که زندگیش را برای دیگران میدهد، یقینا از نظر من با ارزش است. ولی برگرد ودوباره بگرد.
فرشته برای جستجو ی دوباره به زمین بازگشت وسالیان زیادی گردش کرد.
شبی مرد شروری را که براسبی سوار بود درجنگل یافت. مرد به شمشیر و نیزه مجهز بود. او میخواست از نگهبان جنگل انتقام بگیرد.
مرد به کلبه کوچکی که جنگلبان وخانواده اش درآن زندگی میکردند، رسید. نور از پنجره بیرون میزد. مرد شرور از اسب پایین آمد و از پنجره داخل کلبه را بدقت نگاه کرد.
زن جنگلبان را دیدکه پسرش را میخواباند و صدای اورا که به فرزندش دعای شب را یاد میداد، شنید. چیزی درون قلب سخت مرد، ذوب شد. آیا دوران کودکی خودش را بیاد آورده بود؟
چشمان مرد پر از اشک شده بود وهمان جا از رفتار ونیت زشتش پشیمان شد و توبه کرد.
فرشته قطره ای اشک از چشم مرد برداشت و به سمت بهشت پرواز کرد.
خداوند فرمود:
این قطره اشک با ارزشترین چیز در دنیاست، برای اینکه این اشک آدمی است که توبه کرده و توبه درهای بهشت را باز میکند.

عبدالســـــــــــــــــــــــــــــــــــــتار ملك رئيسي


موفقیت از آن كسانی است كه ذهنیت موفق دارند

                       موفقیت از آن كسانی است كه ذهنیت موفق دارند

رسیدن به موفقیت، قدرت و هر چیز خوب دیگری در این دنیا آرزوی مشترك بیشتر انسانهاست ولی با این حال هنوز اكثریت انسان ها از وضعیت مالی، فكری و روحی مناسبی برخوردار نیستند. در دنیایی كه ما انسان ها در آن زندگی می كنیم فرصت های زیادی برای رسیدن به موفقیت وجود دارد ولی متأسفانه كمتر كسی می تواند از این فرصت ها به نفع خود استفاده كند. متأسفانه انسان ها بیشتر در رؤیای رسیدن به موفقیت زندگی می كنند تا این كه بخواهند برای رسیدن به آن تلاشی از خود نشان دهند. حقیقتی كه هر انسانی در راه رسیدن به موفقیت باید همواره به آن توجه كند این است كه نه كسی شانسی و از روی اتفاق به موفقیت می رسد و نه كسی به همین صورت موفقیت های خود را از دست می دهد. این موضوع بیانگر این مطلب است كه رسیدن به موفقیت خود مراحلی دارد و فقط كسانی كه از این موضوع باخبرند که می توانند امیدوار به دستیابی به آن باشند.

افكار همه چیز شماست

با كمی مطالعه و تحقیق در زندگی بیشتر انسان های موفق جهان به این نتیجه می رسیم كه پشتكار داشتن و سخت كوش بودن ویژگی مشترك تمام انسان های موفقی است كه تا به حال روی كره زمین زندگی كرده و می كنند. اگر در زندگی بیشتر انسان های موفق جهان نگاهی بیندازید به این نتیجه می رسید كه بیشتر آنها در ابتدا به اشخاصی خانه به دوش شبیه بوده اند اما در عین حال افكاری سلاطین گونه داشته اند! بنابراین اگر شما هم می خواهید به موفقیت برسید (بسته به این كه موفقیت برای شما چه مفهومی دارد) باید جنس ذهنیت شما از افكار مثبت و امید به آینده باشد تا شما بتوانید با اشتیاق و طراحی برنامه ای مناسب برای رسیدن به آن تلاش كنید.

همه از صفر شروع كرده اند

با این حال، ممكن است این ذهنیت در شما ایجاد شده باشد كه حتی با وجود این كه ذهنیتی مثبت دارید ولی به علت كمبود منابع و امكانات لازم نمی توانید به اهداف خود برسید. فراموش نكنید كه تمام انسان های موفق هم در ابتدای كار وضعیتی مانند شما داشتند ولی با این حال توانستند با تلاش بیش از حد و داشتن افكار و برنامه ای مناسب به اهداف خود برسند. اصولاً انسانی كه در ذهن خود هدف قاطعی دارد كه باید به آن برسد هیچوقت به محدودیت ها فكر نمی كند. تنها منبعی كه انسان های موفق از آن بهره می برند ذهن است.

این افراد از آنجایی كه می دانند مغز انسان با افكار او دوست می شود، همیشه بهترین افكار را برای دوستی با ذهن خود انتخاب می كنند. اگر شما به خود به چشم یك انسان موفق نگاه كنید ذهنتان نیروی درونی شما را برای رسیدن به وضعیتی كه دوست می دارید هماهنگ می كند، اما اگر افكار و تصورات شما علیه خودتان باشد حتی اگر از منابع خوبی نیز برخوردار باشید به زودی همه چیز را از دست خواهید داد. متأسفانه بسیاری از انسان ها فكر می كنند كه محدودیت، معیار سنجش انسانهاست، در حالی كه معیار حقیقی سنجش انسان ها، افكاریست كه آنها در سر دارند.

هیچ وقت نگو دیر شده

وقتی صحبت از رسیدن به موفقیت است و انسانی از انسان دیگری دعوت می كند تا برای رسیدن به هدفی تلاش كند، معمولاً این گونه پاسخ می شنود كه دیگر دیر شده است. عبارت «دیگر دیر شده» جواب انسان هایی است كه ارباب ذهن خود نیستند. كسی كه ارباب ذهن خود باشد هیچ وقت به كمبود منابع، پیری یا... فكر نمی كند، بلكه به این فكر می كند كه از كدام راه باید برای رسیدن به موفقیت استفاده كند. كسی كه ارباب ذهن خود نباشد حتی اگر تلاش شبانه روزی برای رسیدن به موفقیت داشته باشد هیچ وقت به خواسته خود نمی رسد.

اگر كسی می خواهد به موفقیت برسد باید تلاشی توأم با ایمان به پیروزی داشته باشد. در كنار این موارد اگر شما بدانید كه چه می خواهید و در پی چه چیزی هستید می توانید در هر وضعیتی به موفقیت برسید. فراموش نكنید كه هرگز بدون زحمت چیزی عاید شما نمی شود.
برای رسیدن به موفقیت باید بهای آن را بپردازید، هرچند كه این هزینه در مقایسه با آنچه كه به دست می آوری بسیار ناچیز است.

از همین امروز شروع كن

برای رسیدن به موفقیت باید از همین امروز شروع كنید و قدر تك تك لحظات و كوچكترین فرصت های زندگی را بدانید. كسانی كه برای رسیدن به موفقیت منتظر لحظات جادویی می مانند هیچ وقت به آن نمی رسند. فراموش نكنید كه فرصت ها همیشه در جامه مبدل (گرفتاری یا شكست) به سراغ انسان ها می آیند. پس فراموش نكنید كه هر وقت در زندگی با مشكلی روبرو شدید با چشمان باز به اطراف نگاه كنید تا بتوانید موفقیتی كه در نزدیكی شما پنهان شده است را پیدا كنید. یك ضرب المثل ایتالیایی می گوید:« كسی كه منتظر زمان می ماند آن را از دست می دهد.» برای رسیدگی به چیزی منتظر آمدن آن نمانید، به سمت آن بروید. با چشمان باز خود مراقب تك تك لحظاتی باشید كه به سادگی از كنار شما می گذرند».

اگر اراده ای باشد راهی وجود دارد

برای رسیدن به موفقیت باید به تلاش خود بیفزایید. این مهم نیست كه شما در چه سن و سالی هستید. تفكر مسموم «دیگر دیر شده» را از خود دور كنید تا به شما ثابت شود برای كسی كه اراده ای در خود می بیند همواره راهی وجود دارد. تلاش و برنامه مناسب تنها چیزهایی هستند كه شما به آنها نیاز دارید. همواره به خود یادآوری كنید كه موفقیت از آن كسانی است كه ذهنیت موفق دارند و شكست از آن كسانی است كه بی تفاوت اجازه می دهند ذهنیت شكست در آنها نفوذ كند. یكی از ویژگی های مثبت استفاده از این تفكر این است كه وقتی به آن تسلط پیدا می كنید و دائما از آن استفاده می كنید بی اراده خود را در مسیر رسیدن به موفقیت در حال حركت می بینید. در این هنگام است كه شما موفقیت را با تمام وجود در آغوش می گیرد و از این موضع تعجب می كنید كه در این چند سال كجا بوده است!

هیچ وقت گول ا حساسات خود را نخورید

روزی شاگردی به دیدن استاد خود می رود و به او می گوید قدرت تمركز حواس ندارم و نمی توانم كارهایم را درست انجام دهم. استاد در جواب شاگردش به او می گوید: می گذرد، هیچ وقت به اكنون توجه نكن و به تلاش ادامه بده. همانطور كه قبلاً اشاره شد، رسیدن به موفقیت از روی شانس و اقبال نیست و همواره نیاز به تلاش دارد. در حقیقت زمانی كه هم به آن رسیده ایم باید برای حفظ آن تلاش كنیم وگرنه به زودی آن را از دست می دهیم.

1171081lnfcsn8fpt.gif

                              مخلص شما عبدالستار

شعـــــله بیـــــدار

       شعـــــله بیـــــدار

 

 

می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود

می سوختم از حسرت عشق تو بسم بود

 

                                                  عشق تو بسم بود که این شعله بیدار

                                                   روشنگر شب هــای بلـــند قفسم بود

 

آن بخت گریزنده دمی آمــد و بگذشت

غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود

 

                                               دست من و آغوش تو هیهات که یک عمر

                                              تنهـــــــا نفسی با تو نشستن هوسم بود

 

بالله که جز یاد تو گــــز هیچ کســـم هست

حاشا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود

 

                                                 شبهای مسیحیایی اندوه تو ای عشق

                                                در غربت این مهلکه فریــاد رســــــم بود

 

لب بسته و پر سوخته از کوی تو رفتم

رفتم به خدا  گر هوسم بود بســم بود

 

 

 

 

                                                                         فریدون مشیری

 

گلچین اشعار مولانا

صفت خدای داری چو به سینه‌ای درآیی
                                                لمعان طور سینا تو ز سینه وانمایی
صفت چراغ داری چو به خانه شب درآیی
                                                همه خانه نور گیرد ز فروغ روشنایی
صفت شراب داری تو به مجلسی که باشی
                                                دو هزار شور و فتنه فکنی ز خوش لقایی
چو طرب رمیده باشد چو هوس پریده باشد
                                           چه گیاه و گل بروید چو تو خوش کنی سقایی
چو جهان فسرده باشد چو نشاط مرده باش
                                               د چه جهان‌های دیگر که ز غیب برگشایی
ز تو است این تقاضا به درون بی‌قراران
                                                 و اگر نه تیره گل را به صفا چه آشنایی
فلکی به گرد خاکی شب و روز گشته گردان
                                                  فلکا ز ما چه خواهی نه تو معدن ضیایی
نفسی سرشک ریزی نفسی تو خاک بیزی
                                                   نه قراضه جویی آخر همه کان و کیمیایی
مثل قراضه جویان شب و روز خاک بیزی
                                                 ز چه خاک می‌پرستی نه تو قبله دعایی
چه عجب اگر گدایی ز شهی عطا بجوید
                                                  عجب این که پادشاهی ز گدا کند گدایی
و عجبتر اینک آن شه به نیاز رفت چندان
                                                 که گدا غلط درافتد که مراست پادشاهی

فلکا نه پادشاهی نه که خاک بنده توست
                                                تو چرا به خدمت او شب و روز در هوایی
فلکم جواب گوید که کسی تهی نپوید
                                                که اگر کهی بپرد بود آن ز کهربایی
سخنم خور فرشته‌ست من اگر سخن نگویم
                                                  ملک گرسنه گوید که بگو خمش چرایی
تو نه از فرشتگانی خورش ملک چه دانی
                                                 چه کنی ترنگبین را تو حریف گندنایی
تو چه دانی این ابا را که ز مطبخ دماغ است
                                                 که خدا کند در آن جا شب و روز کدخدایی
تبریز شمس دین را تو بگو که رو به ما کن
                                                غلطم بگو که شمسا همه روی بی‌قفایی
[تصویر: www.hamdardi.com_2.net.jpg]
 هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی
                                                    برسد وصال دولت بکند خدا خدایی
  ز کرم مزید آید دو هزار عید آید
                                                 دو جهان مرید آید تو هنوز خود کجایی
  شکر وفا بکاری سر روح را بخاری
                                               ز زمانه عار داری به نهم فلک برآیی
 کرمت به خود کشاند به مراد دل رساند
                                               غم این و آن نماند بدهد صفا صفایی
هله عاشقان صادق مروید جز موافق
                                           که سعادتی است سابق ز درون باوفایی
به مقام خاک بودی سفر نهان نمودی
                                          چو به آدمی رسیدی هله تا به این نپایی
تو مسافری روان کن سفری بر آسمان کن
                                              تو بجنب پاره پاره که خدا دهد رهایی
بنگر به قطره خون که دلش لقب نهادی
                                               که بگشت گرد عالم نه ز راه پر و پایی
نفسی روی به مغرب نفسی روی به مشرق 
                                             نفسی به عرش و کرسی که ز نور اولیایی
بنگر به نور دیده که زند بر آسمان‌ها 
                                               به کسی که نور دادش بنمای آشنایی
خمش از سخن گزاری تو مگر قدم نداری 
                                                تو اگر بزرگواری چه اسیر تنگنایی
[تصویر: 1278230693_17694_47685cf887.JPG]

عبدالســـــــــــــــــــــــــــــــــــــتار ملك رئيسي


داستان كوتاه زندگي مانند قهوه است

داستان كوتاه زندگي مانند قهوه است



چند دوست دوران دانشجويي كه پس از فارغ التحصيلي هر يك شغل هاي مختلفي داشتند و در كار و زندگي خود نيز موفق بودند، پس از مدت ها با هم به دانشگاه سابق شان رفتند تا با استادشان ديداري تازه كنند.

آنها مشغول صحبت شده بودند و طبق معمول بيشتر حرف هايشان هم شكايت از زندگي بود. استادشان در حين صحبت آنها قهوه آماده مي كرد. او قهوه جوش را روي ميز گذاشت و از دانشجوها خواست كه براي خود قهوه بريزند.

روي ميز ليوان هاي متفاوتي قرار داشت; شيشه اي، پلاستيكي، چيني، بلور و ليوان هاي ديگر. وقتي همه دانشجوها قهوه هايشان را ريخته بودند و هر يك ليواني در دست داشت، استاد مثل هميشه آرام و با مهرباني گفت: بچه ها، ببينيد; همه شما ليوان هاي ظريف و زيبا را انتخاب كرديد و الان فقط ليوان هاي زمخت و ارزانقيمت روي ميز مانده اند.

دانشجوها كه از حرف هاي استاد شگفت زده شده بودند، ساكت بودند و استاد حرف هايش را به اين ترتيب ادامه داد: «در حقيقت، چيزي كه شما واقعا مي خواستيد قهوه بود و نه ليوان. اما ليوان هاي زيبا را انتخاب كرديد و در عين حال نگاه تان به ليوان هاي ديگران هم بود. زندگي هم مانند قهوه است و شغل، حقوق و جايگاه اجتماعي ظرف آن است. اين ظرف ها زندگي را تزيين مي كنند اما كيفيت آن را تغيير نخواهند داد.

البته ليوان هاي متفاوت در علاقه شما به نوشيدن قهوه تاثير خواهند گذاشت، اما اگر بيشتر توجه تان به ليوان باشد و چيزهاي با ارزشي مانند كيفيت قهوه را فراموش كنيد و از بوي آن لذت نبريد، معني واقعي نوشيدن قهوه را هم از دست خواهيد داد. پس، از حالا به بعد تلاش كنيد نگاه تان را از ليوان برداريد و در حاليكه چشم هايتان را بسته ايد، از نوشيدن قهوه لذت ببريد.»
                                                   
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم…
اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم…
اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم…
اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم.

عبدالســـــــــــــــــــــــــــــــــــــتار ملك رئيسي

کلیدموفقیت

                         همه ی انسان ها خواهان موفقیت اند.

                        key_success_3081-291x300.jpg

بعضی افراد هر صبح که بیدار می شوند، در تلاش برای رسیدن به آن هستند، و در این راه حتی حاضرند به ضرر و زیان سایر افراد نیز کار کنند.

برای سایرین، کسب موفقیت به نظر غیر ممکن می رسد. آنها تصور می کنند که فقط افراد کمی قادرند به آن دست یابند و بقیه باید به همان چیزی که دارند شاد و راضی باشند.

این حرف ها خیلی هم دور از واقعیت نیست. اگر شما با قصد و هدف ناپاک و اشتباه به دنبال موفقیت باشید، هیچگاه به آن نخواهید رسید. مثل این است که بدون در دست داشتن نقشه، به شهری غریب سفر کنید.

زیگ زیگلار می گوید: “موفقیت مراحل متداوم دارد، یک اتفاق ناگهانی نیست.” “یک مسافرت است نه یک مقصد.”

جیم روهن موفقیت را اینگونه توصیف می کند: “…موفقیت باید به طرف شما بیاید، نه اینکه شما به دنبال آن باشید.”

آیا نقشه ی کار دستتان آمد؟

نباید برای به دست آوردن آن عجله کنید، و این را هم بدانید که با شانس نیز به دست نمی آید. موفقیت را از کسی به ارث نمی برید، و نمی توانید آن را به زور از کسی بگیرید. برای دستیابی به موفقیت باید زمانی طولانی به شدت و سختی تلاش کنید. دستیابی به آن قیمتی دارد و گاهی اوقات قیمتش بسیار بالاست. و معمولاً اکثر افراد آمادگی یا توانایی پرداخت این قیمت را ندارند.

اگر می بینید که خیلی وقت است موفقیت از شما دوری می کند، بدانید که ممکن است هدفتان نادرست بوده باشد.

باید قبول کنید که:

(۱)  برای دستیابی به موفقیت باید مراحلی متداوم را از سر بگذرانید، که صبر و زمان می طلبد. هیچ راه میانبری برای رسیدن به آن وجود ندارد.

موفقیتی که بادوام باشد و به جای غم و غصه، برایتان شادی به ارمغان بیاورد، نیازمند گذراندن مراحل آموزشی است. زمانی که طی آن عادات قدیم خود را کنار گذاشته و عاداتی جدید پیدا کنید. در این زمان باید یاد بگیرید که چه چیز به کار می آید و چه چیز بی فایده است.باید بدهی های خود را بپردازید، کامل و سر موقع!پس عجله نکنید.

(۲)  برای جلب موفقیت به سمت خودتان، لازم است که مهارت ها و خصوصیات ویژه ای کسب کنید.

برای شما موفقیت چه مفهومی دارد؟ سعی کنید موفقیت را برای خود معنا کنید. و ببینید برای رسیدن به این اهداف، چه مهارت ها و خصوصیاتی نیاز دارید؟ اهداف خود را به دقت بررسی کنید.به دنبال کسب مهارتهایی باشید که برای رسیدن به آن هدف مورد نیاز است. یاد بگیرید که برای رسیدن به جایی که می خواهید برسید، همیشه کاری را انجام دهید، که باید انجام شود.ببینید افرادی که به آن هدف دلخواه شما نائل شده اند. چه خصوصیاتی دارند، چه کارهایی انجام می دهند و چه کارهایی انجام نمی دهند؟ اگر شما نیز همان کارها را انجام دهید و از آنچه آنها اجتناب میکنند، دوری کنید، مطمئناً به جایی که آنها رسیده اند، خواهید رسید.

عبدالســـــــــــــــــــــــــــــــــــــتار ملك رئيسي

شعر زیبا : همه مي پرسند از فریدون مشیری

اشعار عاشقانه

همه مي پرسند:

چيست در زمزمه مبهم آب؟

چيست در همهمه دلکش برگ؟

چيست در بازي آن ابر سپيد، روي اين آبي آرام بلند

که ترا مي برد اين گونه به ژرفاي خيال؟

چيست در خلوت خاموش کبوترها؟

چيست در کوشش بي حاصل موج؟

چيست در خنده جام

که تو چندين ساعت، مات و مبهوت به آن مي نگري؟

نه به ابر، نه به آب، نه به برگ،

نه به اين آبي آرام بلند،

نه به اين آتش سوزنده که لغزيده به جام،

نه به اين خلوت خاموش کبوترها،

من به اين جمله نمي انديشم.

من مناجات درختان را هنگام سحر،

رقص عطر گل يخ را با باد،

نفس پاک شقايق را در سينه کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاينده هستي را در گندم زار،

گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،

همه را مي شنوم؛ مي بينم.

من به اين جمله نمي انديشم.

به تو مي انديشم.

اي سرپا همه خوبي!

تک و تنها به تو مي انديشم.

همه وقت، همه جا،

من به هر حال که باشم به تو مي انديشم.

تو بدان اين را، تنها تو بدان.

تو بيا؛

تو بمان با من، تنها تو بمان.

جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب.

من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند.

اينک اين من که به پاي تو در افتادم باز؛

ريسماني کن از آن موي دراز؛

تو بگير؛ تو ببند؛ تو بخواه.

پاسخ چلچله ها را تو بگو.

قصه ابر هوا را تو بخوان.

تو بمان با من، تنها تو بمان.

در دل ساغر هستي تو بجوش.

من همين يک نفس از جرعه جانم باقيست؛

آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش.

استخدامیت:پیرزن،دکتر و همسر رویاها

سلام به همه دوستان عزیز حال احوال همه تون خوب باشد...

سال جدید ۱۳۸۹ را به شما تبریک عرض میکنم سال پر از موفقیت باشد

شاد و سر حال باشی...

اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز هر سال
این فکر را به یادمان می اورد.پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند . . .
.
.
.
فرارسیدن نوروز و سال نو را شادباش میگویم.
برایتان تندرستی و نیکروزی
در سال نو آرزو دارم.
باشد که سالی سرشار از شادی
و کامروایی داشته باشید
.
.
.
با تو از خاطره ها سرشارم.جشن نوروز تو را کم دارم
سال تحویل دلم می گیرد با تو تا اخر خط بیدارم . . .

یه داستان هم برایتون گذاشتم..

استخدامیت:پیرزن،دکتر و همسر رویاها

یک شرکت بزرگ قصد استخدام یک نفر را داشت . بدین منظور آزمونی برگزار کرد که یک پرسش داشت . پرسش این بود :
شما در یک شب طوفانی در حال رانندگی هستید . از جلوی یک ایستگاه اتوبوس می ‌گذرید . سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند ، یک پیرزن که در حال مرگ

است . یک پزشک که قبلاً جان شما را نجات داده است . یک خانم یا آقا که در رویا هایتان خیال ازدواج با او را دارید . شما می‌ توانید تنها یکی از این سه نفر را سوار

کنید . کدام را انتخاب خواهید کرد ؟ دلیل خود را شرح دهید .
پیش از اینکه ادامه حکایت را بخوانید شما نیز کمی فکر کنید!

قاعدتاً این آزمون نمی ‌تواند نوعی تست شخصیت باشد زیرا هر پاسخی دلیل خودش را دارد :
پیرزن در حال مرگ است ، شما باید ابتدا او را نجات دهید . هر چند او خیلی پیر است و به هر حال خواهد مرد .
شما باید پزشک را سوار کنید ، زیرا قبلاً جان شما را نجات داده است و این فرصتی است که می توانید جبران کنید . اما شاید هم بتوانید بعداً جبران کنید .
شما باید شخص مورد علاقه تان را سوار کنید ، زیرا اگر این فرصت را از دست دهید ممکن است هرگز قادر نباشید مثل او را پیدا کنید .

از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند ، شخصی که استخدام شد دلیلی برای پاسخ خود نداد . او نوشته بود : سوئیچ ماشین را به پزشک می ‌دهم تا پیرزن را

به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویا هایم منتظر اتوبوس می‌ مانیم .

تقسیم بلوچستان بین ایران و هند

تحولاتی که در قاره اروپا روی داد، موجب کشیده شدن میدان رقابت

 کشورهای اروپایی به دیگر قاره‌ها به خصوص آسیا شد. یکی از

سرزمینهایی که اهمیت زیادی برای دولتهای اروپایی داشت،

 هندوستان بود. در جریان رقابت اروپاییها برای تسلط بر هندوستان،

 سرزمینهای مجاور آن به عنوان معابر دسترسی بر آن سرزمین،

 اهمیت خاصی یافت. یکی از این نواحی بلوچستان بود. انگلیسیها

 که توانسته بودند، دست دیگر رقیبان خود را از هندوستان کوتاه

نمایند، تصمیم گرفتند برای امنیت بخشیدن به سرحدات آن، منطقه

حایلی در مرزهای شمال غربی تشکیل دهند و از این زمان سیاست

 انگلیس، در بلوچستان آغاز شد.

با تأسیس حکومت قاجار، پادشاهان این سلسله در تلاش بودند

بلوچستان را تحت تسلط خویش قرار بدهند. توجه دولت انگلیس به

 بلوچستان به عنوان کمربند دفاعی جنوب غربی هند و از طرف دیگر

 نگاه متمرکز شاهان قاجار به بلوچستان موجب تقابل سیاست آنان

 شد. در این زمان دیپلماسی قوی انگلستان در برابر دیپلماسی

 ضعیف قاجار قرار گرفت. انگلیسیها برای رسیدن به اهداف خود

 دست به هر اقدامی زدند و نقشه‌های گوناگونی را به اجرا در

آوردند، تا اینکه در نهایت بلوچستان را به عنوان سپر دفاعی

هندوستان بین هندوستان و ایران تقسیم کردند.

 

درگذشت استاد «کمال خان هوت»

 

به گزارش خبرگزاری ها کمال خان هوت ، شاعر و خواننده برجسته بلوچستان در سحرگاه روز یکشنبه در گذشته است . وی شب شنبه به دليل ضعف جسمي به بيمارستان ” امام علي ” چابهار منتقل و در سي سي يو بستری شد ولی متاسفانه تنها پس از مدت کوتاهی مرگ این هنرمند توانا را درربود. سبک خوانندگي کمال خان، حماسي و پهلواني بود و از اصيل ترين و قديمي ترين گونه هاي موسيقي بلوچي . این سبک اعتبار و ارزش بسياري نزد بلوچ ها داشته و دارد. کمال خان هوت ، فرزند مراد ، در سال 1320 در روستای لایران ، از توابع بخش دشتیاری چابهار به دنیا آمد و در سحرگاه روز یکشنبه 2 اسفند 88 در گذشت . .

موسیقی ما - كمال خان هوت ، فرزند مراد ، در سال 1320 در روستاي لايران از توابع بخش دشتياري چابهار، در يك خانواده كشاورز به دنيا آمد.او يكي از خوانندگان و موسيقي شناسان بزرگ سيستان و بلوچستان است. سبك خوانندگي كمال خان ، پهلواني است كه از اصيل‏ترين و قديمي‏ترين گونه‏هاي موسيقي بلوچي است ، در بلوچستان رواج داشته و اعتبار و ارزش بسياري نزد بلوچ‏ها دارد.

محمد رضا شجریان طی مراسمی در مهر ماه سال 86 درباره این هنرمند برجسته بلوچ گفته بود:برای من مایه خشنودی و مباهات است که امروز دربزرگداشت بزرگواری از اهالی موسیقی بلوچ شرکت می کنم در حالی که باید بگویم متاسفانه تا کنون آنگونه که شایسته است این فرهنگ را نشناخته وازملا کمال ها تقدیر نکرده ایم.

محمدرضا درویشی،پژوهشگر موسیقی نواحی درباره این هنرمند فقید گفته است:در بلوچستان خواننده و نوازنده هایی وجود دارند که حرف اول را در تکنیک های موسیقی می زنند ولی به جرات می گویم که تکنیک های آوازی کمال خان در مقایسه با شیوه و سبک های آوازی دیگر فرهنگ ها بی همتا است چراکه این استاد ارتباط عمیقی با ادبیات بلوچ و پیوند تنگانگ آن با هنر موسیقی دارد در واقع کمال خان به این دلیل مهم است که راوی تمدن و فرهنگ موسیقی بلوچستان است.

کمال خان هوت علاوه بر نوازندگی و خوانندگی شاعری پر آوازه بود که حافظ تاریخ شفاهی ، فرهنگ اساطیر و ناموس فرهنگی منطقه خودش نیز به شمار می رفت.

در وصف بهار

بامدادی که تفاوت نکند لیل و نهار

 

خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار

صوفی از صومعه گو خیمه بزن بر گلزار

 

که نه وقتست که در خانه بخفتی بیکار

بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق

 

نه کم از بلبل مستی تو، بنال ای هشیار

آفرینش همه تنبیه خداوند دلست

 

دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار

این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود

 

هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار

کوه و دریا و درختان همه در تسبیح‌اند

 

نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار

خبرت هست که مرغان سحر می‌گویند

 

آخر ای خفته سر از خواب جهالت بردار

هر که امروز نبیند اثر قدرت او

 

غالب آنست که فرداش نبیند دیدار

تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش

 

حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار

کی تواند که دهد میوه‌ی الوان از چوب؟

 

یا که داند که برآرد گل صد برگ از خار

وقت آنست که داماد گل از حجله‌ی غیب

 

به در آید که درختان همه کردند نثار

آدمی‌زاده اگر در طرب آید نه عجب

 

سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار

باش تا غنچه‌ی سیراب دهن باز کند

 

بامدادان چو سر نافه‌ی آهوی تتار

مژدگانی که گل از غنچه برون می‌آید

 

صد هزار اقچه بریزند درختان بهار

باد گیسوی درختان چمن شانه کند

 

بوی نسرین و قرنفل بدمد در اقطار

ژاله بر لاله فرود آمده نزدیک سحر

 

راست چون عارض گلبوی عرق کرده‌ی یار

باد بوی سمن آورد و گل و نرگس و بید

 

در دکان به چه رونق بگشاید عطار؟

خیری و خطمی و نیلوفر و بستان افروز

 

نقشهایی که درو خیره بماند ابصار

ارغوان ریخته بر دکه خضراء چمن

 

همچنانست که بر تخته‌ی دیبا دینار

این هنوز اول آزار جهان‌افروزست

 

باش تا خیمه زند دولت نیسان و ایار  

خیام

دمـــــــــــــــــــی با خـــــــــــــــیام

 

 

 

 

 

 

زاهدا  من که خراباتـــــــــــی و مستــــــــــم به تو چه

 

ساغر و باده بود بر ســــــــــــــر دستــــــــــــم به تو چه

 

تو به محراب نشستــــــــــــــی احدی گفــــــــــــــت چرا

 

من که در گوشه میــــــــــــــــخانه نشســــــــتم به تو چه

       

 

 

 

 

 

گر مـــــــــــــــی نخوری طعنه مزن مســــــــــــــــــــــتانرا

بنياد   مکــــــــــــن  تو   حيـــــــــــــله   و دســــــــــــــتانرا

تو غره بدان مشـــــــــــــــو که می می نخــــــــــــــــــوری

صد لقــــــــــــمه خوری که می غلام ا‌ســــــــــــــــــت آنرا

 

 

 

 

 

 

اين کــــــــــــــــوزه چو من عاشق زاري بــــــــــــوده است

در بند سر زلف نگـــــــــــــــاري بــــــــــوده ا‌ســــــــــــــــت

اين دســـــــــــته که بر گــــــــــــــــــــردن او می‌بينـــــــــي

دستـــــــــــــــي‌ست که برگردن ياري بــــــــــــــــوده ا‌ست

 

 

 

 

 

خیـــــــــــــام اگر زباده مستــــــــــــــی خـــــــــــــوش باش

گر باماهرخــــــــــی دمی نشســـــــــــــــــــتی خوش باش

چون پایان جــــــــــــــــــــهان نیســـــــــــــــــــــــــــتی است

پندار که نیستــــــــــــــی چون هستــــــــــــــــی خوش باش

 

 

 

 

 

گویند بهشـــــــــــــــت و حورعــــــــــین خواهــــــــــــد بود

آنجا مــــــــــــــــی و شیـــــــــــــر و انگبین خواهد بـــــود

گـــــــــــر ما می و معشـــــــــــوق گزیدیـــــــــــم چه باک

چون عاقبــــــــــــــــت کار چنین خواهــــــــــــــــــــــد بود

 

 

 

 

ای دوســـــــــــــــت بیا تا غـــــــــــــــــــــــــم فردا نخوریم

وین یکــــــــــــــــدم عمر را غنیمت شـــــــــــــــــــــــــمریم

فـــــــــــــــــــردا که ازین دیر فنا درگـــــــــــــــــــــــــــــذریم

با هفت هزار سالکــــــــــــــــــــــــــــان سر بســــــــــــــریم

 

 

 

دوستت دارم را با من بسيار بگو

((دوستت دارم)) را

من دلاویز ترین شعر جهان یافته ام

این گل سرخ من است

دامن لب پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق

که بری خانه دشمن

که نشانی بر دوست

راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست

در دل مردم عالم، بخدا

نور خواهد پاشید

روح خواهد بخشید

تو هم، ای خوب من! این نکته به تکرار بگو!

این دلاویز ترین شعر جهان را همه وقت،

نه به یکبار به ده بار، که صد بار بگو!

((دوستم داری))؟ را از من بسیار بپرس!

((دوستت دارم)) را با من بسیار بگو!

 

چشم من روشن

آخر ای دوست٬ نخواهی پرسید

که دل از دوری رویت چه کشید؟

سوخت در آتش و خاکستر شد

وعده های تو به دادش نرسید...

داغ ماتم شد و بر سینه نشست

اشک حسرت شد و بر خاک چکید

آن همه عهد فراموشت شد؟

چشم من روشن٬ روی تو سپید...

جان به لب آمده در ظلمت غم

کی به دادم رسی ای صبح امید؟

آخر این عشق مرا خواهد کشت

عاقبت داغ مرا خواهی دید...

دل پر درد مرا مشکن

که خدا بر تو نخواهد بخشید...

فریدون مشیری

مرحله جديد ادبيات بلوچی

مرحله جديد ادبيات بلوچی با ويژگيهاى نوين از چند سال قبل از استقلال پاکستان آغاز شده بود و در

خلاء زمانى موجود بين دوره قديم و جديد نيز شاهد فعاليتهاى چندان مهمي نمى‏باشيم. البته آرمانها و

شعارهاى آزاديخواهى در شبه قاره هند از طريق زبانهاى بومى؛ بيشتر رايج بود. در اين ميان شعرا از

زبان اردو و فارسی در راه نشر افكار و ايده‏هاى آزاديخواهانه خويش بهره كافى بردند و سبك و شيوه

"علامه اقبال"، "مولانا شبلى نعمانى" و "مولانا ظفرعلى خان" در سرودن شعر با مضامين سياسى ويژه،

 مقبول عام و خاص بود و در اين راستا و به همين جهت شاعرانى همچون "میرگل خان نصیر"، "ظهورشاه

 سيد هاشمى"، "محمد حسين عنقا" و "نسيم تلوى" در سرودن شعر از سبك شعرى ويژه "علامه اقبال"

 به زبانهاى فارسى و اردو پيروى مى‏كردند. همزمان با شاعران مذكور در اين دوره، "زيب مگسى" و برادر

 او "نواب يوسف على مگسى" يكى از رهبران بلند پايه جنبش آزادى خواهى، مجموعه شعر خويش را

به زبان فارسى و اردو منتشر كردند. ساير شاعران اين دوره نيز تقريباً از سبك و سياق "برادران مگسى"

پيروى مى‏كردند و مجموعه شعرى معروف "رحيل كوه" سرودة "محمد حسين عنقا" به خوبى مى‏تواند

 نشانگر جوّ ادبى حاكم بر آن دوره باشد.

 

ادامه نوشته

شب ها كه مي سوخت

شب ها كه دريا، مي كوفت سر را

بر سنگ ساحل، چون سوگواران؛

***

شب ها كه مي خواند، آن مرغ دلتنگ،

تنهاتر از ماه، بر شاخساران؛

***

شب ها كه مي ريخت، خون شقايق،

از خنجر ماه، بر سبزه زاران؛

***

شب ها كه مي سوخت، چون اخگر سرخ

در پاي آتش، دل هاي ياران؛

***

شب ها كه بوديم، در غربت دشت

بوي سحر را، چشم انتظاران؛

***

شب ها كه غمناك، با آتش دل،

ره مي سپرديم، در زير باران؛

غمگين تر از ما، هرگز نمي ديد

چشم ستاره، در روزگاران !

***

اي صبح روشن ! چشم و دل من

روي خوشت را آئينه داران !

بازآ كه پر كرد، چون خنده تو

آفاق شب را، بانگ سواران !

*****

kiss-comment12.gif

ای پیک پی خجسته که داری نشان دوست

1
2
3
4
5
6
7
8
9
10

 

ای پیک پی خجسته که داری نشان دوستحال از دهان دوست شنیدن چه خوش بودای یار آشنا علم کاروان کجاستگر زر فدای دوست کنند اهل روزگاردردا و حسرتا که عنانم ز دست رفترنجور عشق دوست چنانم که هر که دیدگر دوست بنده را بکشد یا بپروردگر آستین دوست بیفتد به دست منبی حسرت از جهان نرود هیچ کس به دربعد از تو هیچ در دل سعدی گذر نکرد با ما مگو بجز سخن دل نشان دوستیا از دهان آن که شنید از دهان دوستتا سر نهیم بر قدم ساربان دوستما سر فدای پای رسالت رسان دوستدستم نمی​رسد که بگیرم عنان دوسترحمت کند مگر دل نامهربان دوستتسلیم از آن بنده و فرمان از آن دوستچندان که زنده​ام سر من و آستان دوستالا شهید عشق به تیر از کمان دوستوان کیست در جهان که بگیرد مکان دوست